تبليغاتX
دخترک خندید



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


دخترک خندید

بعضی وقتا صدای ساز دهنی خیلی قشنگ تر از پیانو می شه

اعتراف
من زندگي را دوست دارم ولي
از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زنها مي ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولي ز آئينه مي ترسم!
سلام رادوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم
پس هستم
اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!

<حسین پناهی>


پ.ن:بعضی از شعرای حسین پناهی رو خیلی دوست دارم.

لبخند زدی و آسمان آبی شد

شب های قشنگ عشق مهتابی شد

پروانه پس از تولد زیبایت

تا آخر عمر غرق بی تابی شد


پ.ن:۵ اردیبهشت تولد یکی از بهترین دوستاییه که تا به حال داشتم.دوست عزیزم تولدت رو بهت تبریک می گم و امیدوارم بهترین لحظه ها رو کنار کسایی که دوسشون داری داشته باشی و توی درس و کارو زندگیت موفق و سر بلند باشی


دوست من

سالگرد تولدت مباک

اما تو برای خودت ماهگردو حتی هفته گرد بگیر

سعی کن دلت برای خودت تنگ شود

به این بیاندیش آن روز که پدید آمدی چیزی کم بود

که تو برای به کمال بخشیدن آن آمدی

لااقل هر هفته ۱۰ دقیقه به این فکر کن

که از کجا و برای چه آمده ای

نگذار آنقدر در تارو پود حال فروروی که گذرش را حس نکنی

به انتهای راه بیاندیش

روز تولدت را فراموش نکن و منتظر روز مرگت نیز باش

نکند غافلگیرت کند

موید باشی

پیام نوروزی اوباما

الهی!

اگر می آزمایی توان تحمل و صبر مرا زیاد کن.

اگر می آموزی ادراکم را وسعت ده.

اگر می بخشایی.ظرفیتم را افزایش ده.

اگر می ستانی.گوهر کمالی را افزونی کن.

و اگر می رهانی...خدایا!

حتی لحظه ای مرا به حال خود رها مکن که نیاز

نیازمندان را تنها تو پاسخ گویی که بی نیاز از هر نیازی.


سال نو رو به همگی تبریک می گم.امیدوارم یه سال خوب.شاد.پر از موفقیت داشته باشین

وقتی از دنیا و آدماش خسته و ناامید شدی.برو کوه و داد بکش:

<آیا بازم امیدی هست؟>

اونوقت جواب می شنوی:

<هست.هست.هست>!


 پ.ن:سلام

betrayer جان!باور کن من هنوز زندم.جون تو راست می گمگیر نده جانم اینقدر!!!

از همه ی دوستان هم به خاطر این که این چند وقت غیبم پوزش می طلبم

به خدا این کنکور امان نمی ده!برام دعا کنین

دخترک یه گوشه ای تنها نشسته بود.داشت با خودش فکر می کرد.به این که چطور می شه آدما اینقدر با هم تفاوت داشته باشن.داشت به شخصیت اونایی که دورشن فکر می کرد.با همه ی تشابهات و تضادهایی که داشتن.مثلاپسرهمسایه ی دست چپیشون دائم گوشی دستش بود همه ی کاراشو با تلفن می کرد!!!اصلا هم معلوم نبود پشت خط کیه!دخترک توی دلش به اون خندید!نگاهش به خونه ی سمت راستی افتاد.یه دختری رو دید که داره شماره می گیره.ولی جوابی نمی گیره!کنجکاو شد ببینه کیه.اااا.مثل اینکه برداشت.دختر همسایه خوشحال شد ولی نه.مثل این که حالش گرفته شد!رفت پشت میزش.یه دفتر باز کرد و توش نوشت امروز هم می گه منو دوست داره ولی حاضر نیست حتی پنج دقیقه از وقتشو برای من بذاره!می گه هفته ای یک تماس بسه!خدانگهدار!!!

دخترک با خودش گفت این یه قسمت کوچیکه.یکی یک لحظه هم نمی تونه بدون کسی که دوست داره باشه یکی هم بودن با دیگران دلش رو می زنه.همین چیزای کوچیکه که جمع می شه و تفاوت های بزرگ آدم ها رو با هم می سازه!

به دعوت دوست عزیزم واژه

به مینیمال نویسی.که باید حداکثر از 150 کلمه استفاده شود.

من هم از "

گلادیاتور

betrayer

حضرت خضر

g i p s y k i n g

بهرام

دعوت میکنم برای داستان نویسی.

که این دوستان باید از دوستان دیگر که حداکثر تا ۵ نفر میتواند باشد

برای ادامه ی این بازی دعوت کنند.

 

اینجا کلاس درس است زنگ اول:همه آماده برای جنگی تن به تن...!

می خواهم از کنکور بگویم.از جنگی تن به تن.بی رحم.خشن.نا عادلانه.ولی مهم و سرنوشت ساز.

می خواهم از فرماندهان ای جنگ بگویم ولی نمی دانم چه بگویم...

روزگاری نه چندان دور معلم مظهر ایستادگی.ایثار.مهربانی و دوستی خالصانه بود.عشق به دانش آموزان و شوق آموختن به افرادی که در آینده.شاید فقط سلامی نثار روح بزرگ آن خوبان می کردند.در چشمان بی ریا و مهربانشان موج می زد.کلامشان گرم و سراسر امید بود نسبت به آینده ای که شاید خود نیز می دانستند آن گونه که ترسیمش می کنند محقق نمی شود.خشم آنها فقط برای استعداد هایی بود که زیر پای شیطنت های کودکی و نوجوانی می پژمرد و هر گز به ثمر نمی رسید.صداقتشان در عمل و گفتار جداناشدنی بود.از شخصی می گویم که با خاک تخته و گرد گچ موی خود سفید می ساخت و چینی بر چین صورت خود می افزود.شاید دلیل آن همه سخاوت و مهربانی شروع نشدن جنگ تن به تن کنکور بود!!!واما امروز...

اینجا کلاس درس است.میدان جنگی تن به تن که نامش را کنکور نهاده اند و قبولی در آن از قبولی در بهشت هم سخت تر است هم مهم تر! و گاهی حتی قبولی در یکی مانع از قبولی در دیگری است.دیگر به جای ایثار سخاوت درچشمان معلم خود.آتش رقابت را می بینم و به جای صلابت و استقامت عجله ای ناخوشایند.

همه چیز فدای هدفی می شود که حتی تحقق آن هم این آتش تیز و سوزان را خاموش نمی گرداند.چون جنگ هنوز پابرجاست.

تب کنکور داغ است.همه در حال دویدنند و در این میان فرماندهان این میدان به جای دستگیری از سربازان خسته و مضطرب خود فقط برد را می خواهند و تازه به شدت از کمک گرفتن از فرمانده ای دیگر بیزارند ولی در هنگام اعلام نتایج این جنگ عظیم فقط سربازانند که یا پاداش می گیرند و ترفیع رتبه می یابند یا مجازات می شوند و...

فرماندهان محترم جنگ ما.از فرماندهانی که از میدان اصلی جنگ می آیند ناراحتند.آنها را غریبه معرفی می کنند و به سربازان خود هشدار می دهند که بعد از اتمام جنگ این فرماندهان غریبه سربازان خود را به سرنوشت خواهند سپرد وبه سوی میدانی دیگر خواهند رفت ولی نمی دانم چرا وقتی این سربازان خسته در چشمان فرماندهان غریبه می نگرند هنوز آثاری از مهربانی و توجه را در آنها در می یابند ولی فرماندهان خودی دیگر مهربان نمی شوند.جالبترین و شاید دردناک ترین صحنه ی این جنگ زمانی است که فرماندهان.سربازان را به حال خود رها کرده و با هم وارد جنگ می شوند و برای هدفی نامعلوم(شاید غنیمت های جنگی!)جنگ سختی را آغاز می کنند که برد و باخت این جنگ عظیم به حال این سربازان در انتظار حکم هیچ تاثیری ندارد...!

می خواهم از اشک های نهفته ی سربازانی بگویم که از نگاه فرماندهان جنگ مخفی است شاید چون آنها از ترس فرماندهان دیگر حتی چشمان خود را هم زیر کلاه خودشان پنهان ساخته اند!

آنها به جای یاد دادن فنون رزم و به جای نشان دادن فتوت و مردانگی در این میدان کارزار.اسب تاختن را آن هم فقط به قصد جولان دادن خود به سربازان دستور می دهند.در این میدان کم نیستند فرماندهان مهربانی که چون نمی توانند بجنگند از میدان کنار رفته و از مجروحان این جنگ پرستاری می کنند.همه فقط هدف را می نگریم و به یاد نمی آوریم که آیا هدف وسیله را توجیه می کند یا نه؟فرماندهان به خاطر کوچک ترین اشتباه سرباز مضطرب و خسته ی خود که دیگر توانی برای ادامه ی این جنگ برایش نمانده  و سردرگم چشم در نگاه فرمانده اش دوخته تا وی با حکمی عادلانه.دستی مهربان.نگاهی گرم.امید را به او باز گرداند.خطاکار خوانده می شود و به سخت ترین مجازات ها می رسد.آخر اینجا میدان جنگ است...!و حتی فرماندهان هم فراموش کرده اند که نتیجه ی این جنگ برای سربازان است.این جنگ به اندازه ای سخت و هولناک است که سربازان نمی توانند ساعتی میدان را ترک کنند و فقط پایگاه های خود را عوض می کنند و گواه این امر ترافیک سنگینی است که از خیل عظیم سربازان خسته(شب هنگام که به سوی خوابگاه خود می روند)ایجاد می شود... .

آیا جز این است که هدف همه در اصل رسیدن به دوستی و مهربانی و در پرتو این دوستی و مهربانی رسیدن به اهداف دیگر است؟لیک گویا این میدان جنگ جور دیگر طلب می کند.فرماندهان به سربازان خود فقط جنگ را می آموزند ولی به آنها نمی گویند که تکلیف درباره ی سربازی مجروح که در کنار پایت به خون غلتیده چیست؟و اگر از آنها بپرسید در مقابلت سکوت خواهند کرد یعنی اینکه(اینجا میدان جنگ است).نمی خواهم باور کنم که تمام گل های محبت و دوستی به هنگام وزش باد گرم و سوزان کنکور خواند سوخت!!!

در این جنگ تن به تن.فرماندهان گاه خشمگین می شوند و مجازات می کنند.گاه با مهربانی تو را از میدان بیرون می گردانند و هرگز به خود نمی گویند که مگر من برای این سرباز نمی جنگیدم پس چرا اکنون آنها برای من می جنگند؟!!!

اگر در این میدان.فرماندهی بهتر فرماندهی کند.فرماندهان دیگر به جای راهنمایی خواستن و مشورت کردن با او و ارتقای خود.سعی در به زیر کشیدن فرمانده بهتر دارند و غم انگیز تر آن که سربازان نیز به تقلید از فرماندهان خود سربازی را که بهتر بجنگد به زیر می کشند جای آن که از او پرواز را یاد بگیرند.

اکنون قضاوت با شما:اینجا کلاس درس است یا میدان جنگ؟؟؟مگر نه این است که هدف از کنکور رسیدن دانش آموزانی به قله های کمال و علم است که بیشتر تلاش کرده اند و تشکر از استادانی است که بهتر دانش آموزان خود را تعلیم داده اند؟؟؟مگر نه این است که هدف ما از کنکور موفقیت دانش آموزانی است که در این مدت نمونه تر از سایرین در امور تحصیلی و تربیتی بوده اند.تابتوانیم چرخ فردای مملکت خود را با خیال آسوده به دست توانای آنها بسپاریم؟!!!

پس چرا این دانش آموزان تبدیل به سربازان خون ریزی شده اند که هدف خود را فراموش کرده و در این جنگ بی پایان فقط به پیش می روند تا گذر کنند شاید چون نگاههای غضب آلوده ی فرماندهان خود را ندارند و شاید چون هنوز به باور نرسیده اند که چرا می جنگند؟چرا تبدیل به سربازانی شده ایم که از دیدن اشک های هم رزم خود ناراحت نخواهند شد و بی تفاوت از کنارش می گذرند و چرا معلمانی که تا دیروز هر آنچه داشته اند در طبق اخلاص گذاشته و تقدیم بچه ها می کردند تبدیل به فرماندهان این جنگ شده اند و حتی این آتش را شعله ورتر می سازند؟!!!

بپذیرید که هدف را گم کرده ایم و در این میان ما دانش آموزان که دیگر سربازان جنگی هستیم بیشترین تلفات را خواهیم داد ولی هنوز فرماندهان از دیدن صورت های خسته و نگاه های سرد و مضطرب ما ناراحت نمی شوند و فقط خوب بودن فرمانده ای را به باد تمسخر می گیرند که گرچه از قرار گاه دیگری به قرار گاه ما می آیند ولی هنوز آینده ی سربازان خود را(اگرچه اهل جایی دیگر)به دست لجاجت های خود نمی سپارند و با تمام این اوصاف باز هم آتش بس اعلام نمی کنند!!!

 

اینم از پیشیه تبعید شده ی من

زمان!

ثانیه ها پی در پی می آیند و می روند

بیایید حساب کنیم!

چقدر خوابیم؟!

چقدر بیدار؟!

چقدر به ظاهر بیدار؟!!!

وقت پرت

وقت مفید

آیا پاسخ گو خواهیم بود؟

ما در برابر خودمان.عمرمان.حیاتمان

در مقابل خدا  و آفریده هایش!

مسئولیم!!!

تا الآن به کجا رسیده ایم؟

به چند نفر کمک کرده ایم؟!

باعث بدبختی چند نفر شده ایم؟!!!

چقدر از عمرمان را بیهوده تلف کرده ایم؟!!!

برای خود و جامعه مان چه کرده ایم؟

ما فقط شعار می دهیم!

ولی مرد عمل کجاست؟!!!

نوع عمل چیست؟!!!

ایران...   

آمریکا...

فرهنگ...

مسئولین...

خودمان چه گره ای را باز کرده ایم؟

آیا کار مفیدی.قدمی.تلاشی انجام داده ایم؟!

فکر می کنم اگر با هم باشیم

از فکر.استعداد.زمان درست استفاده کنیم

حسرت نخوریم!!!

دوستی می گفت:

<روزی که پدید آمدی چیزی کم بود.که تو برای کمال بخشیدن به آن آمدی>

آیا ما تکه های خالی پازل زندگی را پر کرده ایم؟

یا با فکر.حرف یا کارهای اشتباه

هر روز پازل را ناقص تر کرده ایم؟!!!

به تغییر فکر می کنم!

من. تو. او!

تغییری قشنگ

نه!

شاید زشت!

مهم دید ماست

کار درست چیست؟!!!

نمی دانم!

عشق تو همچون خود طبیعت آرام بخش است.برای آدم هیچ معیاری تعیین نمی کند.هیچ چیز را برای آدم انتخاب نمی کند.به سادگی حقیقت وجود آدم را می پذیرد.درست مثل طبیعت.من حقیقی هستم.تو نیز:این دو حقیقت یکدیگر را دوست دارند!

<جبران خلیل جبران>


هیچ وقت فکر نمی کردم بعد از یه خاطره ی تلخ بتونم روزای شیرینیم تجربه کنم.خیلی از وقتا ما آدما خودمون دنبال این می ریم که یه قضیه رو برای خودمون بزرگ کنیم.اون قدر بزرگش می کنیم که برای خودمون یه قول می شه و تعجب می کنیم که دیگران چرا ساده می بیننش!فراموش کردن خاطرات تلخ خیلی راحته.فقط باید بخوایم.ولی فراموش کردن بعضی از خاطره ها که تلخ و شیرینشون قاطی شده سخت تره!اونم به خاطر این که آدم خاطره هاشو دوست داره.اگه از اینم بگذره راحت می شه!خیلی راحت!!!

می گید نه؟امتحان کنید!!!

اتفاق

افتاد

آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد-

می افتد

افتاد
آنسان که مرگ

- آن اتفاق سرد- می افتد

اما
او سبز بود وگرم که
افتاد

<قیصر امین پور>


از دوستای عزیزم که توی مشاعره شرکت کردن تشکر می کنم

در میان هر سیب دانه ی محدودیست

در دل هر دانه.سیب ها نامحدود

چیستانیست عجیب.دانه باشیم نه سیب!


*می خوام توی بلاگم یه مشاعره بذارم.خوشحال می شم دوستان همراهی کنن

اولین شعرو من میگم بقیش با شما!

از عالم کفر تا به دین یک نفس است

وز عالم شک تا به یقین یک نفس است

این یک نفس عزیز را خوش میدار

چون حاصل عمر ما همین یک نفس است!

رباعیات خیام

 

فکر میکنی دلم تنگ نمی شود؟
فکر میکنی صدایت اگر نوازشگر دل بی تابم نباشد
و موسیقی مهربانیت بر طپشهای قلبم رهبری نکند
آرام و قراری دارم؟

فکر میکنی اهمیت دارد
روباه و پلنگ و گرگ، از جنس شقایق باشند
یا از جنس خنجرهای فرصت طلب روزگار؟

دلِ تنگ بنفشه ها با گذر هر ثانیه
برای نبود روشنایی آفتاب
تنگتر می شود
فکر میکنی بنفشه ها
شبها
به جای خالی آفتاب
از ماه نور می خرند؟
و گلبرگهایشان را به عشوه می گشایند؟
فکر میکنی از جنس بُرنده ی خیانتم
یا مثل لطافت پارچه ی ابریشمی فریبکار؟

فکر میکنم تشنه ام
قبل از اینکه التماس کنم
یک لیوان مهربانی برایم بگو...

فکر میکنی عشق هم مثل عطش می ماند؟
که با جرعه های مهرورزت اگر سیرابم کنی
دیگر محبت را ننوشم؟


*ممنون از دوست عزیزی که این شعر قشنگ رو برام فرستاد

خیلی وقت ها دلم می خواهد بنویسم

کاغذ و قلم صدایم می کنند ولی

زمان من را محصور کرده است!

شاید نوشتم

در فرصتی مناسب

ولی...می ترسم!!!

می ترسم هنگام نوشتن به قدری اشک بریزم که کلمات در هم فرو روند

کاغذ ماهیت خود را از دست بدهد!!!

چشم ها و دست هایم برای ادامه یاریم نکنند!!!

کلمات شرمنده شوند و احساس عجز کنند!

خیلی از احساسات و چیزهای دیگر نوشتنی نیستند

نوشته نمی شوند ولی هستند!

دلم فریاد می زند.آه می کشد.گریه می کند

حواسم را گیج می کند!پرت نه!گیج!!!

نمی توانم هیچ کاری انجام دهم

زمان فریاد می زند:

<دارم به سر می رسم!>

ولی من حتی جوابی برای دادن به زمان هم ندارم

صدایش می کنم.فریاد می زنم.التماس می کنم

ولی او می رود و به صدای من توجهی نمی کند!!!

مهم نیست!!!

خیلی از آدم ها هم  این کار را کردند

آنها آدم بودند!

مجال توقف داشتند!

ولی رفتند!!!

از زمان که دیگر هیچ انتظاری نمی رود!!!


پ . ن :من اصلا ناراحت نیستم!احساسی که داشتم نوشتم!فقط چیزایی بود که به ذهنم اومد!

مرگ بر روی زمین برای فرزند خاک پایان راه است

اما کسی که آسمانی است

مرگ برایش آغاز کامیابی است

بی تردید کامیابی از آن اوست

اگر کسی در خیال خود سپیده دمان را

درآغوش بگیرد جاودانه می شود

کسی که شب درازش را به خواب رود

به یقین در دریای خوابی ژرف محو می شود

کسی که در بیداری اش زمین را تنگ در آغوش می گیرد

تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید

و کسی که سبکبار و آسوده با مرگ مواجه شود از مرگی که به دریا می ماند

با اطمینان عبور می کند

گران جانان فرو می روند!


اکنون بیا ای مرگ زیبا!زیرا روح من مشتاق توست.نزدیک تر بیا و زنجیره های ماده را بگشا.زیرا دیگر تاب

فشارشان را ندارم.بیا ای مرگ شیرین!بیا و مرا از آدم هایی بگیر که در میانشان بودم و بیگانه ام

پنداشتند.زیرا با زبان فرشتگان و با واژگان بشری با آنها سخن می گفتم.شتاب کن.زیرا آدم ها مرا

 رانده اند و در پستو های تاریک فراموشی نهاده اند چرا که من همچون ایشان دل در گرو مال و منال نداشتم و

 از دست رنج ناتوان تر از خود بهره مند نگشتم.نزد من بیا ای مرگ زیبا و مرا با خود ببر.زیرا همنوعانم مرا نمی خواهند.مرا به سینه ی پر مهرت بچسبان...

تنها مرگ و عشقند که همه چیز را دگرگون می کنند.

جبران خلیل جبران

سایه ها رو دوست دارم حتی اگه سایه نباشن!

اگه خودشونو به جای سایه معرفی کنن

قهوه خانه گوشه ی قلبه تاریکه منه

جایی که وقتی کسی توش می ره برای همیشه همون جا می مونه

حتی تغییر  نام نمی ده

اون جا میمونه و وقتی جسمش خواست از پیشم بره

یه عکس از خودش اونجا آویزون می کنه و میره!

و

برای همیشه اونجا می مونه!

حتی خیلی از وقتا نمی فهمم آدما کی میان و کی میرن!!!

این اصلا مهم نیست!

 

به تماشا سوگند                

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم:آفتابی لب درگاه شماست

که اگر بگشایید به رفتار شما می تابد

من به آنان گفتم:سنگ آرایش کوهستان نیست.همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند...پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم...و به تاریکی روز.و به افزایش رنگ.به طنین گل سرخ.پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم:هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی.صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود...خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان بر چیند...می گشاید گره ی پنجره ها را با آه.

ز سر بیدی بودیم.برگی از شاخه ی بالا ی سر.چیدم.گفتم:چشم را باز کنید.آیتی بهتر از این می خواهید؟

می شنیدم که به هم می گفتند:سحر می داند.سحر!!!

سر هر کوه رسولی دیدند...ابر انکار به دوش آوردند...باد را نازل کردیم...تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود.چشمشان را بستیم.دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

<سهراب سپهری>


*یادمه پرسید:نمی دونم چرا آدمای خوب زود تکراری می شن!

می خواست دلیل کارشو بدونه!

می گفت ای کاش...

فکر می کنم جواب سوالشو گرفت!!!

...دوست داشتن.نه جایگزینی!!!

من عاشق صدای سازدهنی ام!!!


عید غدیر رو به همه ی دوستان تبریک می گم

این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

سفره ی دلم دوباره باز شد

سفره ای که بوی نان نمی دهد

نامه ای که ساده و صمیمی است

بوی شعرو داستان نمی دهد:

...با سلام و آرزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمی دهد

کاش این زمانه زیرو رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد

یک وجب زمین برای باغچه

یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن

گر زمین دهد زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد

کس ز فرط های و هوی گرگ و میش

دل به هی هی شبان نمی دهد

جز دلت که قطره ایست بی کران

کس نشان ز بیکران نمی دهد

عشق نام بی نشانه است و کس

نام دیگری بدان نمی دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان

نان و گل به میهمان نمی دهد

نا امیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این نه آن...نمی دهد

پاره های این دل شکسته را

گریه هم دوباره جان نمی دهد

خواستم که با تو درد دل کنم

گریه ام ولی امان نمی دهد

<قیصر امین پور>

*به احترام مادر بزرگم سکوت می کنم*

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.

طعم توفيق را مي چشاند.

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را درسرت زنده ميكند .

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم

 

آهی کشید غمزده پیری سپید موی افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه.

در لا به لای موی چو کافور خویش دید یک تار مو سیاه!

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد.

در خاطرات تیره و تاریک خود دوید.

سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود:یک تار مو سپید!

در هم شکست چهره ی محنت کشیده اش

 دستی به موی خویش فرو برد و گفت:وای!

اشکی به روی آیینه افتادو بگریست های های!

دریای خاطرات زمان گذشته بود

 هر قطره ای که به رخ آیینه می چکید

 در کام موج ضجه ی مرگ غریق را از دور می شنید.

طوفان فرو نشست ولی دیدگان پیر

 می رفت باز در دل دریا به جست و جو.

در آب های تیره ی اعماق خفته بود:یک مشت آرزو...!

فریدون مشیری

میلادی دیگر با میلاد!

دانش آموز:یک راه چرت!

معلم ریاضی:سیفون بکش روی راه حلت!!!

*عادت دارم همه ی حرفایی که توی زندگی می شنوم یا جایی می خونم رو وارد زندگیم کنم!سعی می کنم اونارو با تجربه ها و مسائل دیگه تطبیق بدم!این حرفم این نتیجه رو بهم داد که:

آدم توی این جامعه باید سیفون بکشه روی احساسش!!!

BetrayeR می گفت:

عشق رو بیخیال !!

عشق های الان یعنی اسارت !!

یعنی غم و اشک و اهنگ غمیگن و شعر ....!!

یعنی اینکه عمرت بیخودی تلف شه!!

مزخرف نمیگم!!

همه نوعشو تجربه کردم که الان دارم اینو میگم!!

اگه جدا شدی ! بگو بهتر

چه اون گناهکار باشه چه تو

الان فقط این مهمه که تو برای خودت تنهایی

پس به خودت تکیه کن

و

یه شخصیت خیلی قوی برای خودت بوجود بیار

اونقدر قوی که به عشق هیچ کسی محتاجت نکنه!!

فقط خودت باشی و خودت!

اونوقت ببین چقدر از دنیات لذت میبری !

تو این دنیا تنها عشق واقعی ما لیاقت اینو داره که براش نخندیم!!

اون عشق واقعی که یه نعمت الهیه رو نباید با هوس های اطرافمون اشتباه گرفت!!

و این رو گفت که:

وقتی یکی دوستت داشته باشه

تو اونقدر بیشتر دوستش داری که در حقش بد نمیکنی !!

*BetrayeR جان ازت ممنونم

یا آشنا:

کجاس بگو
اون که برات می مرده کو
اون که قسم می خورده که دوسِت داره
اما به جاش با یه قسم هرچی که داشتی برده کو
تنها شدی
باز تف سربالا شدی
گذاشت و رفت، دیدی دوسِت نداشت و رفت

یا کسی که نام نداشت!

دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين...

و g i p s y k i n g

چه سرگردان است این عشق
که باید نشانی اش را
از کوچه های بن بست گرفت
چه حدیثی است این عشق
که نمی پوسد و افسرده نیست
حتی آن هنگام
که از آسمان به خانه آوار
شود

و خیلی از دوستای دیگه مثل  حضرت خضر .آهوی محتضر و در آخر گلادیاتور عزیزم که خیلی دوسش دارم همیشه با شعرای قشنگش خوشحالم می کنه!

همیشه می گن برای کسی بمیر که حد اقل برات تب کنه!

می خوام همین کارو بکنم

خداحافظ بچه!

من الان رفقای تازه دارم!!!

جای تو خالیه
اینجا
توی این اتاق سرد
در به در شه
این دلی که
من رو عاشق تو کرد
وای از این
خاطره هایی که عذاب من شدند
وای از این ارزوهایی که
سراب من شدند
از کدوم
گریه میشه به خواب خوب تو رسیدد
تو کدوم ترانه میشه صدای پاتو شنید

بگو چی شد که قلبت خالی شد از حضورم
بگو چی کردم با قلبت
که میشکنی غرورم
بگو چی بود گناهم
چی بوده اشتباهم
که اینجوری گذشتی از من و از نگاهم

عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست

تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

عاشقی مقدور هر عیاش نیست

غم کشیدن صنعت نقاش نیست

تو خیابون
زیر بارون جای من رو خالی کن
وقتی چشمات میشه گریون جای
من رو خالی کن
ای تو که دوری ولی نزدیک رویایی منی
خیلی وقته که نمیایی به خواب من سر بزنی

 

*ممنون از دوست عزیزی که این شعرو برام فرستاد!

دل تنگم

دل تنگ تو

                 خاطرات

                                عشق

                                             عاشقی

دل تنگ غم

                بی تو

                              با تو

دل تنگ سخن

                   سخن گفتن با تو

                                          سخن گفتن با خود!

ولی چه می شه کرد؟!

* از من ناراحت نباش اگه قانع نشدم!اگه فراموش نکردم!اگه دوستت داشتم

آره! داشتم.من اونی که قبلا بودیو دوست داشتم نه اینی که الان هستی!الان ازت متنفرم!

شاید من هم مثل این توله!

خواهش می کنم بدون این که چیزی بدونین در باره ی کسی نظر ندین!!!

مغازه داري روي شيشه مغازه اش اطلاعيه اي به اين مضمون نصب كرده بود "توله هاي فروشي". نصب اين اطلاعيه ها بهترين روش براي جلب مشتري، بخصوص مشتريان نوجوان است، به همين خاطر خيلي بعيد بنظر نمي رسيد وقتي پسركي در زير همين اطلاعيه هويدا شد و بعد از چند لحظه مكث وارد مغازه شد و پرسيد: "قيمت توله ها چنده؟"
مغازه دار پاسخ داد: "هر جا كه بري قيمتشون از 30 تا 50 دلاره."
پسر كوچك دست تو جيبش كرد و مقداري پول خرد بيرون آورد و گفت: من 2 دلار و سي و هفت سنت دارم. مي توانم يه نگاهي به توله ها بيندازم؟
صاحب مغازه پس از لبخندي سوت زد. با صداي سوت، يك سگ ماده با پنج توله فسقلي اش كه بيشتر شبيه توپ هاي پشمي كوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بيرون آمدند و توي مغازه براه افتادند. يكي از توله ها به طور محسوسي مي لنگيد و از بقيه توله ها عقب مي افتاد. پسر كوچولو بلافاصله به آن توله لنگ كه عقب مانده بود اشاره كرد و پرسيد:
"اون توله هه چشه؟"
صاحب مغازه توضيح داد كه دامپزشك بعد از معاينه اظهار كرده كه آن توله فاقد حفره مفصل ران است و به همين خاطر تا آخر عمر خواهد لنگيد. پسر كوچولو هيجان زده گفت:
"من همون توله رو مي خرم."
صاحب مغازه پاسخ داد:
"نه، بهتره كه اونو انتخاب نكني. تازه اگر واقعاً اونو مي خواي، حاضرم كه همين جوري بدمش به تو."
پسر كوچولو با شنيدن اين حرف منقلب شد. او مستقيم به چشمان مغازه دار نگريست و در حالي كه با تكان دادن انگشت سبابه روي حرفش تاكيد مي كرد، گفت:
"من نمي خوام كه شما اونو همين جوري به من بديد. اون توله هه به همان اندازه توله هاي ديگه ارزش داره و من كل قيمتشو به شما پرداخت خواهم كرد. در واقع، دو دولار و سي و هفت سنت شو همين الان نقدي مي دم و بقيه شو هر ماه پنجاه سنت، تا اين كه كل قيمتشو پرداخت كنم."
مغازه دار بلافاصله گفت: "شما بهترهً اين توله رو نخريد، چون اون هيچوقت قادر به دويدن و پريدن و بازي كردن با شما نخواهد بود."
پسرك با شنيدن اين حرف خم شد، با دو دست لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا كشيد. پاي چپش را كه بدجوري پيچ خورده بود و به وسيله تسمه اي فلزي محكم نگهداشته شده بود، به مغازه دار نشان داد و در حالي كه به او مي نگريست، به نرمي گفت:
"مي بينيد، من خودم هم نمي توانم خوب بدوم، اين توله هم به كسي نياز داره كه وضع و حالشو خوب درك كنه!"
دان كلارك

خیلی وقتا دلت می گیره و می خوای حرف بزنی

ولی نمی دونی چی بگی.چطور بگی.به کی بگی؟!!!

بعضی وقتام می دونی به کی.ولی جوابی ازش نمی گیری.

پس ترجیح می دی دیگه نگی!!!

بعضی وقتام جواب می گیری ولی قانع نمی شی!

من چند تا سوال دارم که هیچ کس جوابشو نمی دونه!

شایدم می دونه ولی نمی گه!شاید نمی تونه بگه!

شایدم می گه و من نمی فهمم!!!

سوالام سخت نیست!خیلیا می پرسنش!!!

چطور می شه یکی حاضر باشه جونشو به خاطر یکی بده

ولی طرف مقابل بی مقدمه!!!ازش متنفر بشه؟!!!

چطور می شه یکی در عرض دو روز خاطره های دو سال رو فراموش کنه؟

چطور یکی می تونه کابوس کسی باشه که عاشقشه؟!
آخه می دونین؟

خیلی سخته کابوس کسی باشین که حاضرین جونتونو به خاطرش بدین!!!